فصل دوم از سریال فارگو اگرچه از هر نظر مستقل از فصل اول است اما ارزیابی آن به شکل شگفت‌آوری بدون در نظر گرفتن فصل اول غیرممکن است. اصل تحلیل رفتن استعداد عوامل سازنده یک اثر فوق‌العاده موفق و فقدان فرصت کافی برای بازیابی این استعداد جهت ساخت دنباله‌ای بر آن، برای فارگو نیز صادق است. این بدین معنی است که داشتن انتظار ظاهر شدن فصل دوم در حد و اندازه فصل اول بیهوده است. حال اجازه دهید نگاهی به نقاط اشتراک و افتراق این دو فصل بی اندازیم. هسته اصلی درهردو دقیقاً یکی است. در قصه هر دو، آدم‌های ساده‌ی پخمه‌ی دست و پا چلفتی که در اثر یک حادثه، معجزه‌وار زبروزرنگ می‌شوند که در مرکز داستان خودنمایی می‌کنند. همچنین آدمکش خونسرد نیز در هر دو فصل حضور دارد. فقط در فصل دوم خونسردی قاتل ما کافی به نظر نمی‌رسد. به نظر من چیزی که نمی‌توانم توصیفش کنم را کم داشت. پایان قصه برای هر دو فصل شبیه یکدیگر است، شخصیت‌ها به جان یکدیگر افتاده و پلیس که بیشتر ناظر اتفاقات است، پیروز نهایی معرفی می‌شود. در فصل اول پلیس متحیر است و در فصل دوم متفکر. هر دو در یک منطقه جغرافیایی سردسیر اتفاق می‌افتند با این تفاوت که عنصر برف به‌اندازه‌ای که در فصل اول به چشم می‌آید، در فصل بعدی پررنگ نیست. بازهم کشتن و جنایت از مواد اصلی محسوب می‌شوند با این تفاوت که در فصل اول قاتلین، هنری و بر اساس یک نقشه‌ی ولو ساده آدم می‌کشند اما در فصل دوم جنایت‌کاران، کیلویی و گنگستری دشمنان خود را به آن دنیا می‌فرستند. ازنظر زمانی متعلق به دو دوره متفاوت هستند و شخصیت و بازیگر مشترک در آن‌ها دیده نمی‌شود. فصل دوم اگرچه بعد از فصل اول ساخته‌شده است ولی به لحاظ تقدم زمانی قبل از فصل اول قرار می‌گیرد. لو سالورسون افسر پلیس در فصل دوم در حقیقت پدر مالی سالورسون، افسر پلیس فصل اول است. ساختار هر دو به لحاظ فنی یکسان و هر دو کاملاً خوش‌ساخت هستند. بازی هنرپیشه‌ها در فصل دوم بدون نقص است اما یک سرو گردن کوتاه‌تر از فصل یک . بازی کریستین دانست Kirsten Dunst در نقش آرایشگر مشنگ آب زیر کاه راضی‌کننده نبود. در فصل اول، قصه‌ها و شخصیت‌های فرعی هنرمندانه به دور هسته اصلی داستان در چرخش بودند اما در فصل دوم هرکدام در گوشه‌ای ساز خودشان را می‌زنند. برای مثال می‌توانم به بیماری سرطان همسر افسر پلیس، جاسوسی نوه دختری گرهارت ها برای گنگسترهای کانزاسی، شخصیت پلیس لباس شخصی مفلوکی که به کمک لو آمد و گل سرسبد آن‌ها حضور آدم فضایی‌ها اشاره‌کنم.

 

وقتی‌که بشقاب‌های پرنده را در سکانس حساس قسمت آغازین فارگو می‌بینید، تنها یک کار هست که می‌توانید کنید. این است که از خود بپرسید، این دیگه چی بود؟ از کجا آمده بود؟ اصلاً واسه ی چی اینجا بود؟ خب به شما اطمینان می‌دهم پاسخی گیر نخواهید آورد. در آن سالی که ماجراهای این سریال اتفاق می‌افتد روزنامه‌ها و مجلات و تلویزیون خصوصاً در داخل آمریکا پر بود از اخبار مربوط به رؤیت و سقوط و حمله بشقاب‌پرنده‌ها. والدین آمریکایی در طول هفته چهره کج‌وکوله این آدم فضایی‌های معصوم را به‌مراتب بیشتر از فرزندانشان می‌دیدند. اما این‌ها چه ربطی به فارگو دارد. هر چه فکر کردم رابطه‌ای میان آدم کشی‌های گرهارت ها و علاقه آدم فضایی‌های معمولاً صلح‌طلب به این جنایات نتوانستم پیدا کنم. نمی‌توانم هم تصور کنم که آدم فضایی‌ها برای دیدن صحنه‌های کشت و کشتار زمینی ها و یا پرت کردن حواس قاتلین این‌همه راه تا زمین آمده بودند. گول تفسیر و تعبیرهای فیلسوف مآبانه را نیز در این مورد نخورید. اجازه بدهید واضح بگویم اگر هرکسی سعی در فلسفی-هنری کردن حضور بشقاب‌پرنده‌ها در این فصل سریال باشد، اصلاً حرفش را باور نکنید. هیچ دلیل مبتنی بر عقل برای توجیه آن پیدا نخواهید کرد. شوخی وار این احتمال وجود دارد که نوا هاولی Noah Hawleyخالق این سریال قرار است که کار بعدی‌اش یک اثر علمی تخیلی باشد و فرصت را غنیمت دانسته و خبر آن را زودتر و به شکلی رمزگونه به طرفداران خود داده است. بهر حال تخیل تکراری بشقاب‌پرنده که متعلق به ذهن او هم نیست نمی‌تواند انتظارات بیننده فارگو را که طالب ناگفته‌ها و ناشنیده‌ها هست را برآورده کند. دست‌آخر هم بگویم که حکایت این بشقاب‌پرنده نورانی محض خاطر کلاس گذاشتن بود و بس.

 

 

 

در فصل اول وقتی‌که لستر زنش را کشت، هنگام مکالمه لستر با مالوو در درمانگاه، فرآیند تغییر شخصیت لستر، نحوه انتقام لستر از برادرش و یک‌چند تایی دیگر. هر بار متحیر شده و کلی حظ می کردم. اما برای فصل دوم تعداد سورپرایزها بیشتر شده بود، تنها تفاوتی که داشت این بود که لذت نمی‌بردم. وقتی‌که متوجه شدم چقدر مهندس وار و راحت می‌توان یک نورافکن را به یک لامپ چند وات تبدیل کرد. از اینکه روح فارگو را در فصل اول جاگذاشته بودند و هیچ آدرسی هم از او برای برگرداندنش نداشتند. از اینکه آن مزه ترش و شیرین شخصیت لستر، این ساده‌لوح زرنگ، بی‌دلیل تبدیل به مزه تلخ پگی، این رِند مشنگ شده بود. از اینکه یک کتاب جلد چرمی با قصه‌ای پرکشش چه ناباورانه به یک جزوه درسی خسته‌کننده‌ی منگنه شده بدل شده بود. به‌هرحال آنچه در فصل دوم آمد سرگذشت عادی خانواده های گنگستر و شقاوت و قساوت آنها برای حکمفرمایی و پول درآوردن بود که بارها نمونه های آن را از سینما و تلویزیون دیده بودیم. من به نوبه خودم انتظار داشتم روند غیر منتظره سریال ادامه پیدا کند اما اینگونه نشد. از گوشه کنار هم شنیدم که فصل سوم در راه است و امیدوارم که نویسنده در غیرعادی کردن داستان و آنچه درونش هست تنوع ایجاد کند نه در تلاش برای چسبانیدن تخیلات ناهمسان به یکدیگر برآید.