هفت نیوز: تئودور آدورنو در نوشته‌هایش راجع به فرهنگ معاصر تمایل داشت که با نوعی شک با مساله خنده برخورد کند؛ به خصوص نوعی از خنده که به وسیله فیلم‌‌‎‌های کمدی عامه و دیگر محصولات «صنعت فرهنگ» تولید می‌شد. بنا بر ادعای آدورنو، «آنچه در یک چنین فیلم‌هایی رنگ و بوی مکافاتی مضحک به خود می‌‎‌گیرد، هر آن چیزی است که در ضدیت یا ناهمگونی با وضع موجود قرار دارد؛ یک چنین خنده و شادمانی‌ای، احساسی کاذب از آزادی را به وجود می‌آورد که کورکورانه نقابی مطابق با نظم اجتماعی ظالمانه بر چهره خود زده است.» توجیه آن هم توجه به خواست مردم و مخاطب است. اما آیا باید این خنده‌ها را به فال نیک گرفت و برای تامین هر سلیقه‌ای از طرف مخاطب واکنش نشان داد؟ «هزارپا» دست دوم و شفاهی است، اما می‌خنداند، در واقع این‌بار باید از زاویه تقاضای ناخودآگاه یا حتی خودآگاه مخاطب به جریان نگاه کنیم. اگر همین داودی را با آثار قدیمی‌ترش در دهه شصت و هفتاد مانند «سفر جادویی»، «جیب‌برها به بهشت نمی‌روند» و «من زمین را دوست دارم» مقایسه کنیم، متوجه می‌شویم که در آن دوران چگونه مخاطب را جذب می‌کرد و می‌خنداند و حالا چه می‌کند؟! یک تحول مشهود اجتماعی و فرهنگی. از کاراکتر پاستوریزه و ساده «خپیت» که از فضا به زمین آمده بود و دلتنگ بازگشتن بود و برای کوچک و بزرگ دوست‌داشتنی بود تا «رضا هزارپا» که او هم دوست‌داشتنی شده، اما با جنسی متفاوت از ابعاد شخصیتی! «هزارپا» چارچوب آشنا و کلیشه‌ای دارد. همان رنگ کردن گنجشک و فروختن به عنوان قناری. موقعیت‌هایش بکر نیست، چون فضا و ابزارهای شوخی تکراری است. موقعیت یک جیب‌بر که تصمیم می‌گیرد با شیادی خود را به عنوان یک جانباز در آسایشگاه جا بزند و شرایط را برای ازدواج با مدیر آسایشگاه که از خانواده متمولی است فراهم کند. «رضا هزاپا» ناخودآگاه ما را یاد «رضا مارمولک» می‌اندازد که خود را به جای یک روحانی جا می‌زند و موقعیت‌های بسیاری را ایجاد می‌کند؛ با این تفاوت که فیلمنامه پیمان قاسم‌خانی بسیار منسجم‌تر و هدفمندتر است و با وجود بازی خوب پرستویی، شخصیت‌های فرعی آن هم به درستی به کار گرفته شده و در یادها مانده‌اند و موقعیت‌ها به بهترین نحو مورد استفاده قرار گرفته؛ در صورتی که به جز معدود موقعیت‌های فیلم «هزارپا»، اغلب شوخی‌ها اروتیک و کلامی است و سنگینی حضور عطاران همه را تحت‌تاثیر قرار داده است. حالا نکته اینکه این دست آثار این روزها با تشویق مخاطب هم مواجه می‌شود و در واقع از قدیم‌الایام مقبول بوده و ما حفظ ظاهر می‌کردیم. سال‌هاست که کمدی‌های سخیف در صدر فروش سینماها هستند و حمایت مطلق سینمادار و پخش‌کننده و تهیه‌کننده را با خود دارند. اینجاست که نباید فقط به فیلمنامه‌نویس و کارگردان و تهیه‌کننده خرده گرفت، چون سال‌هاست همین تشویق‌ها و قهقهه‌های مخاطب، فرمولی آسان را در مقابل صاحبان آثار، به ویژه کسانی که سراغ کمدی می‌روند، قرار داده است. یک رضا عطارانِ مسلط و خلاق در کنار جواد عزتی که بی‌تردید زوج ایده‌آلی برای عطاران محسوب می‌شود و یک موقعیتِ نصفه و نیمه‌ حساس به لحاظ اجتماعی یا شبه‌سیاسی کافی است تا موقعیت‌های اروتیک کلامی به گوشت و پوست و استخوان مخاطب نفوذ کند! البته از نوع روابط و انگیزه‌های کاراکتر «رضاهزارپا» که خیلی دم‌دستی و ناگهانی است هم نمی توان گذشت. اما نکته مهم‌تر همان سلیقه جمعی مخاطبان سینماست. وقتی باب شده که چنین آثار یک‌بار مصرفی را نجات‌بخش سینما می‌دانند و به دقایقی خندیدن به شوخی‌های سطح پایین قناعت می‌کنند و با رکورد زدن در گیشه، به صاحبان آثار چراغ سبز نشان می‌دهند، یعنی این خط پررنگ سینمای ما است و طبیعی است که سینمای اجتماعی و متفکر رشد نخواهد کرد و اثرگذار نخواهد بود. چه بسیار فیلمسازان و تهیه‌کنندگان سینمای اجتماعی که سرخورده از شکست آثارشان دست به خشاب کمدی‌های اینچنینی ایستاده‌اند تا آنها هم سهمی در زنده نگه داشتن سینما داشته باشند! به نظرم با این وضعیت تاختن به فیلمساز و فیلمنامه‌نویس و تهیه‌کننده، محلی از اعراب ندارد و فقط باید دست به چانه زد و به تماشای مردمی نشست که بعد از خروج از خط تولید شوخی‌های تلگرامی و جنسی با ذوق فراوان از سالن خارج می‌شوند. این یعنی باز هم بسازید! «هزارپا» صرفا آمد که به باشگاه میلیاردی‌های صدر جدول بپیوندد در حالی که نه از بستر تکراری آن حرف ویژه‌ای بیرون می‌آید و نه رمق ماندگاری در ذهن دارد. اما فاکتورهای امروزی فروش فیلم در سینماها را دارد. بازیگران طناز و میلیاردی و برنده سیمرغ تا دیالوگ‌های دوپهلوی غافلگیرکننده که پذیرفتیم که مقبول مخاطب است و این روزها فقط امثال «هزارپا» خریدار دارد. سینمایی سوار بر غریزه‌های دم‌ دستی و تحمیق‌کننده اندیشه که هرروز سایه آن سنگین‌تر می‌شود و هر روز هم طیف جدیدی از راه می‌رسد تا تمام ذهنیت خود را براعداد و ارقام گذاشته و این دست آثار را به جریان غالب سینمای کشور بدل کند و این هنر را به سمت اختگی مطلق و بی‌خاصیت بودن پیش برده و اندک سوسوی چراغ سینمای دغدغه‌مند را هم از بین ببرد و فقط فیگورها بمانند و ادعاهایی که تمامی ندارد. حالا هم «هزار پا» دومین فیلم پرمخاطب دهه هشتاد و نود شده و قطعا برای تولید «هزارپای٢» و شاید هم ٣ و … باید منتظر باشیم. این واقعیت سینمای امروز ما است و دیگر نمی‌شود توجیه کرد که «سینما به این نوع فیلم‌ها هم احتیاج دارد»، بلکه انگار باید گفت «سینما فقط به این نوع فیلم‌ها احتیاج دارد»، چون سینمای اجتماعی که بی‌تردید محکوم به شکست است و ژانر دیگری هم وجود ندارد که بخواهد عرض‌اندام کند.

 

میثم محمدی